تبليغاتX
اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج

مهدیا امدنت دیر شده به خدا عاشق تو پیر شده

حاجی جون خیلی مخلصیم به مولا


خداییش خیلی باحالی حاجی جون

این عکسا رو یکی از دوستانم که مسئول سایت هلالیه طراحی کرده

علی جون دمت گرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 22:6  توسط مجید شصتی کریمی   | 

حاج عبدالرضا هلالی (ایام فاطمیه)











http://i25.tinypic.com/200e2on.jpg






حاج عبدالرضا هلالی

مردی که با تمامیه ظلمی که در حق خودشو خانوادش شد از امام حسین دل نکند وبعد از مدتی غیبت که همه مردم بهش حق می دن رفت و برگشت و با نیرویی مضاعف و با خودسازی اومد

مردی که با تمام بیماری که داشت از هیئت کنار نرفت اینو کسایی    می دونن که هیئتش رفته باشن .

صداش در نمی یومد ولی هیئت رو ترک نکرد

حاجی خدا محافظت باشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 20:46  توسط مجید شصتی کریمی   | 

حاج عبدالرضا هلالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 20:35  توسط مجید شصتی کریمی   | 

یا اباصالح المهدی ادرکنی

 

 

تا به كي انتظار ؟

تا به كي در انتظار ديدن روز ماهت چشم به افق دوختن، قطره هاي اشك را بر گونه هاي خود جاري كردن ؟

مولا جان ،

مي دانم كه گنهكارم ، ولي نه آن قدر كه از وجود و ظهور تو غافل شوم .

به من بگو كه در هنگام ظهور مرا نيز در زمره يارانت مي پذيري؟

به من بگو كه تا ظهور و بعد ظهور رهايم نمي كني.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 13:14  توسط مجید شصتی کریمی   | 

اللهم عجل لولیک الفرج

در ورطه غم عاشق خود رانگذاري

اين غم زده را در دل دريانگذاري

هر روز به شوق رخ توديده كنم باز

امروز دگر وعده به فردا نگذاري

دنبال توميگردم و بي خود شدم ازخود

ديوانه خود را به تماشا نگذاري

اميد من آنست كه دستم تو بگيري

درمانده ام اي دوست مرا وانگذاري

سوگند به زهرا(س)كه كسي جز تو ندارم

يك لحظه مرابي كس و تنها نگذاري

تنها گره ما به نگاه تو شود باز

ما را به اميد دگران وا نگذاري

روشن نشود ديده تاريك وفايي

به روي دو چشمش قدمي تا نگذاري

يا حجه بن الحســـــــــــن العســـــــــــكري

امـام زمــان (عج)

ادركنـــــــــــــــــــــــــا !

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 13:13  توسط مجید شصتی کریمی   | 

تکیه بر همین دیوار!!


ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که هر صبح پیش از مسجد می آمد که بگوید: «پدرت فدایت دخترم»
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی پیامبر باز کرده بود که هر غروب می آمد که بگوید: «شادی دلم» ، «پاره تنم».
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که می خواست برود سفر و آمده بود زیر گلوی او را ببوسد.
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که پی «کسای یمنی» می گشت تا در آن آرامش یابد.
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی پسرش حسن علیه السلام باز کرده بود «جدت زیر کساست ، برو نزدیک»
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و به حسین علیه السلام خسته از راه آمده گفته بود:« نور چشمم»«میوه ی دلم»،
«جد و برادرت زیر کسایند».
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی علی علیه السلام باز کرده بود. روی علی علیه السلام که بی تاب می گفت: «بوی برادرم محمد صلی الله علیه واله می آید».
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار، یعنی آیا در را روی جبرئیل خودش باز کرده بود؟
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و تنها گلیم زیر پایش را بخشیده بود.
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و گردنبند یادگاری اش را کف دستهایش دراز کرده بود سمت فقیری که از این همه سخاوت گریه می کرد.
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و پارچه ای کشیده بود روی سرش چون حتی چادرش را بخشیده بود.
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را برای مردش باز کرده بود که باز با دست خالی از راه می رسید و نگفته بود که چند روز است غذایش را به بچه ها داده و خود نخورده است.
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی چشمهای خیس علی باز کرده بود، روی مردی که جانش و برادرش را از دست داده بود.
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و به بلال که ساکت و محزون آن پشت ایستاده بود ، گفت : «دوباره اذان بگو ، من دلتنگم»
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی علی باز کرده بود که می آمد تا برای سالهای طولانی خانه نشین باشد.
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و گفته بود: «نمی گذارم ببریدش».
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود درست بر همین دیوار و که...!



+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 12:48  توسط مجید شصتی کریمی   | 

عشق است ...

مـــــي نـــاب از كـــف دلــــــدار عـــشــــق اســــت

جمال حــــــيــــــــــدر كــــــــرار عـــشــــق اســــت


تو و صد خرمن گيســـوي او را عــشــــق اســــت

مرا يك تار مـــــــــوي يــــــار عـــشــــق اســــــت


اميرالمونين حــيدر اميرالمونين حــيدر اميرالمونين حـــيدر


ضربان دل من زده آهنگ زهـــــــــــــــــــــــــــــــرا

ميزنه دل به سينه همه جا سنگ زهـــــــــــــــــــرا


نگار بي قرينه ببر ما را مـــــــــــــــديــــــــــنـــــــه


روز اول دلم را فـــــــــــاطــــــــــمـــــي تا سرشتند

روي قلبم علي وار نام فــــــاطـــــــمـــــه نوشتند


بُود اعجاز مــــــــــــــوســــــــي فقط تنها عصايي

عــــــــلــــي با نام زهــــــــــــرا كُند مشكل گشايي


در از خيبر كند فقط با نام زهـــــــــــــــــــــــــــــــرا

بُود مست و عاشق شراب جام زهــــــــــــــــــــــرا


اي پادشاه عالمين ارباب و مولانا حــــســــيــــــن

عاشق روي حسينم محو گيسوي حـــســـــيـــــــنـم


غلام سرمست وفادار سر كوي حـــــســـــيـــــنـــم

عاقلا دست از سرم بردار از جــــانــم چه خواهي


كه من از روز ازل ديوانه ي روي حــــســـــيـــنـم

بــه خــــــــــــدا در دل خيالي جزء تماشايش ندارم


روز و شب من در هواي خال دلجوي حـــســيــنـم

قــــــمــــر ام الــــبــنــيــــن تابيده در كاشانه ي دل


تا ابد ديوانه ي عــــبــــــاس مه روي حــــســــيـنم

عاشق روي حــســيــنم من غلام كوي حــســيــنـم


به دو چشم دل فريب و غم زده ي عــاشق كش او

كه به خون غلتيده ي تيغ دو ابروي حــــــســـيــنم


تا قــــيــــامـــــــت گر بگردي ذرّه اي از من نيابي

به خدا گمگشته در گيسوي خوشبوي حـــســيـــنم


به من ديـــــــوانـــه دل از جنت و طوبي چه گويي

كه خدا داند هلاك چشم و ابروي حــــــســـــيـــنـم


بـه خــــــــــــدا در هر دو عالم دل نمي يابد قراري

تا نبينم در بهشت عشق،پهلوي حـــــســــيــــــنــم

محو گيسوي حــســيــــنـم غلام كوي حـــســـيــنـم


هركي ميخواد هرچي بگه دل من دست حــسـيـنه

با دو عالم كار ندارم دلم پابست حـــــــســـيــــنــه
+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 19:55  توسط مجید شصتی کریمی   | 

جمعه ای دیگر امد ولی .....

ما گرفتار سر زلف تو هستيم اى دوست

رشته مهر ز اغيار گسستيم اى دوست

بر گرفتيم دل از غير تو جانا امّا

دل بر آن عشق گرانبار تو بستيم اى دوست

تا اسير غم جانسوز تو گشتيم همه

زغم عالم هستى همه رستيم اى دوست

جلوه كن جلوه ايا دلبر يكتا كه دگر

شيشه صبر و تحمّل بشكستيم اى دوست

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 14:12  توسط مجید شصتی کریمی   | 

یا صاحب الزمان

ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی                    تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

در مکتب حقایق پیش ادیب عشق                       هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی                 تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد                    آنگه رسی بخویش که بی خواب و خور شوی

گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد                   بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

یکدم غریق بحر خدا شو گمان مبر                        کز آب هفت بحر بیک موی تر شوی

از پای تا سرت همه نور خدا شود                         در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

وجه خدا اگر شودت منظر نظر                              زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

بنیاد هستی چو زیر و زبر شود                            در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی

                                   گر در سرت هوای وصالست حافظا

                                    باید که خاک درگه اهل هنر شوی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 20:23  توسط مجید شصتی کریمی   |