حاجی جون خیلی مخلصیم به مولا
خداییش خیلی باحالی حاجی جون ![]()
این عکسا رو یکی از دوستانم که مسئول سایت هلالیه طراحی کرده
علی جون دمت گرم
مهدیا امدنت دیر شده به خدا عاشق تو پیر شده
خداییش خیلی باحالی حاجی جون ![]()
این عکسا رو یکی از دوستانم که مسئول سایت هلالیه طراحی کرده
علی جون دمت گرم










حاج عبدالرضا هلالی![]()
مردی که با تمامیه ظلمی که در حق خودشو خانوادش شد از امام حسین دل نکند وبعد از مدتی غیبت که همه مردم بهش حق می دن رفت و برگشت و با نیرویی مضاعف و با خودسازی اومد
مردی که با تمام بیماری که داشت از هیئت کنار نرفت اینو کسایی می دونن که هیئتش رفته باشن .
صداش در نمی یومد ولی هیئت رو ترک نکرد ![]()
حاجی خدا محافظت باشه ![]()


تا به كي انتظار ؟
تا به كي در انتظار ديدن روز ماهت چشم به افق دوختن، قطره هاي اشك را بر گونه هاي خود جاري كردن ؟
مولا جان ،
مي دانم كه گنهكارم ، ولي نه آن قدر كه از وجود و ظهور تو غافل شوم .
به من بگو كه در هنگام ظهور مرا نيز در زمره يارانت مي پذيري؟
به من بگو كه تا ظهور و بعد ظهور رهايم نمي كني.


در ورطه غم عاشق خود رانگذاري
اين غم زده را در دل دريانگذاري
هر روز به شوق رخ توديده كنم باز
امروز دگر وعده به فردا نگذاري
دنبال توميگردم و بي خود شدم ازخود
ديوانه خود را به تماشا نگذاري
اميد من آنست كه دستم تو بگيري
درمانده ام اي دوست مرا وانگذاري
سوگند به زهرا(س)كه كسي جز تو ندارم
يك لحظه مرابي كس و تنها نگذاري
تنها گره ما به نگاه تو شود باز
ما را به اميد دگران وا نگذاري
روشن نشود ديده تاريك وفايي
به روي دو چشمش قدمي تا نگذاري
يا حجه بن الحســـــــــــن العســـــــــــكري
امـام زمــان (عج)
ادركنـــــــــــــــــــــــــا !
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که هر صبح پیش از مسجد می آمد که بگوید: «پدرت فدایت دخترم»
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی پیامبر باز کرده بود که هر غروب می آمد که بگوید: «شادی دلم» ، «پاره تنم».
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که می خواست برود سفر و آمده بود زیر گلوی او را ببوسد.
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که پی «کسای یمنی» می گشت تا در آن آرامش یابد.
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی پسرش حسن علیه السلام باز کرده بود «جدت زیر کساست ، برو نزدیک»
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و به حسین علیه السلام خسته از راه آمده گفته بود:« نور چشمم»«میوه ی دلم»، «جد و برادرت زیر کسایند».
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی علی علیه السلام باز کرده بود. روی علی علیه السلام که بی تاب می گفت: «بوی برادرم محمد صلی الله علیه واله می آید».
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار، یعنی آیا در را روی جبرئیل خودش باز کرده بود؟
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و تنها گلیم زیر پایش را بخشیده بود.
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و گردنبند یادگاری اش را کف دستهایش دراز کرده بود سمت فقیری که از این همه سخاوت گریه می کرد.
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و پارچه ای کشیده بود روی سرش چون حتی چادرش را بخشیده بود.
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را برای مردش باز کرده بود که باز با دست خالی از راه می رسید و نگفته بود که چند روز است غذایش را به بچه ها داده و خود نخورده است.
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی چشمهای خیس علی باز کرده بود، روی مردی که جانش و برادرش را از دست داده بود.
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و به بلال که ساکت و محزون آن پشت ایستاده بود ، گفت : «دوباره اذان بگو ، من دلتنگم»
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی علی باز کرده بود که می آمد تا برای سالهای طولانی خانه نشین باشد.
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و گفته بود: «نمی گذارم ببریدش».
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود درست بر همین دیوار و که...!

ما گرفتار سر زلف تو هستيم اى دوست
رشته مهر ز اغيار گسستيم اى دوست
بر گرفتيم دل از غير تو جانا امّا
دل بر آن عشق گرانبار تو بستيم اى دوست
تا اسير غم جانسوز تو گشتيم همه
زغم عالم هستى همه رستيم اى دوست
جلوه كن جلوه ايا دلبر يكتا كه دگر
شيشه صبر و تحمّل بشكستيم اى دوست
![]()
![]()
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد آنگه رسی بخویش که بی خواب و خور شوی
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یکدم غریق بحر خدا شو گمان مبر کز آب هفت بحر بیک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظر زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی
بنیاد هستی چو زیر و زبر شود در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
گر در سرت هوای وصالست حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی